او می‌تواند خواب دیده باشد
اما من به یقین که « حبیب » باقی مانده ام
با خستگی‌ها و 
درد و دلی که سنگینی می‌کند در نوعی که او خواب می‌بیند
زاویه‌های بریده از حس ِ ناب ِ آواز
و فراموش کردن ِ این که روزی « حبیب » در رویاهایش دو ماهی‌ی غمگین را به خنده وادار کرد


ادامه مطلب


نوع مطلب : حبیب موسوی بی بالانی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


اعتقاد داشت عشق دختر ِ قد بلندی‌ست که در دریا گم شده است
بوی نفت می‌دهد
و از تارهای فلز یک بلوز ِ قشنگ برای خودش دوخته
همه چیزش را باور کردیم
جز این که در دریا گم شده باشد
تا این که مادرانمان برای به خانه آوردنش به رقابت پرداختند


ادامه مطلب


نوع مطلب : حبیب موسوی بی بالانی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


حتا وقتی می‌بینمت
دلتنگ‌تر می‌شوم
حتا وقتی با من حرف می‌زنی

حبیب موسوی بی بالانی




نوع مطلب : حبیب موسوی بی بالانی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


نتوانستم از این تیمارستان چشم ببندم
با زاویه‌های پر از خاموشی در تمام ِ طول ِ روز
از پنجره‌هایش به بیرونْ منظره را کامل‌تر می‌شود پَرت کرد
و زیر ِ تخت‌هایش را می‌شود از قرص‌ها و آمپول‌ها و هیولاهای دیگر ِ دلتنگی سوال کرد
خون را هم، وقتی می‌ریزد و کاشی‌های اتاق را براق می‌کند 
نمی‌توانم دوست نداشته باشم


ادامه مطلب


نوع مطلب : حبیب موسوی بی بالانی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


من بیشتر از اتاقم درد می‌کنم
خمیازه‌ی آن غم ِ سنگین که نبودن ِ توست
جز در اعدادی که دقیقه‌های گذشته را نشان می‌دهند
آن طرف نشسته‌ای به اشک‌های ریخته بر قالی فکر نمی‌کنی
مثل ِ گنجشک‌هایی که در خطر ِ انقراضشان می‌خندند
و از مردهای کوچک ِ خوش‌بخت کمک نمی‌خواهند


ادامه مطلب


نوع مطلب : حبیب موسوی بی بالانی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 1 اردیبهشت 1394 :: توسط: صابر خطیری ::
در خاطراتم
گاهی که مادرم از آفتاب رد می‌شود
و حس ِ مبهم ِ اردیبهشت را در رودخانه‌های مجاور پخش می‌کند
من از تفاوت ِ دلتنگـی و آواز بیرون می‌آیم
می‌نشینم روی سنگی آشفته از موجی که رودخانه می‌زند و آفتاب
سرم را می‌گذارم لای زانوهایم 
می گویم: « حبیب 
حبیب » 


ادامه مطلب


نوع مطلب : حبیب موسوی بی بالانی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


همیشه به قلبم گوشزد می‌کنم
از جایی ببارد
که نام بارانش را اسید نگذارند

حبیب موسوی بی بالانی




نوع مطلب : حبیب موسوی بی بالانی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چند بار اتفاق افتاده که قضیه از دست تو در رفته
و تو باران را مقصر دانسته‌ای
در حالی که باران حتا تو را نمی شناسد
یا نمی داند وقتی لباس‌هایت را بعد از عشق‌بازی می شوری و 
روی بند ِ رخت پهن می کنی
ممکن است عجله داشته باشی
تا کلاغ‌ها و کبوتر‌ها و گـنجـشنـک‌ها و یـاکریم‌ها و پرنده‌های دیگر ِ شهری


ادامه مطلب


نوع مطلب : حبیب موسوی بی بالانی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


خواب دیده بودم فردا روز ِ خوبی ست
تو پیرهنی تنت کرده‌ای که من از برگ ِ گیلاس برایت دوخته‌ام
و این قدر تنگ هست که حشرات و گیاهان ِ گل‌دار به شکل ِ لرزیدن ِ بدنت حسودی کنند
بادی که می آمد گاهی روسری ات را کنار می زد
حتا می توانستم در تخیلاتم سینه‌ی لختت را از رنگ‌های اطراف تشخیص دهم
البتـه مـادرم قبلا به من گفته بود که خواب دیدن کار ِ چندان عاقلانه‌ای به نظر نمی رسد
ولی من آن روز صبح وقتی بیدار شده بودم


ادامه مطلب


نوع مطلب : حبیب موسوی بی بالانی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


قرار بود مـن از دست‌های تو فرار کنم
بپرم توی آب‌هایی که ماهی هایش فقیرند
و با ماهی هایی که در تُنگ ِ روی میز ِ ما قرمزند فرق می کنند
قبول کن خودت قرار را به هم زدی
قبول کن تو اصلا قرار نبود ماهی ها را از هیچ جا نجات دهی
پس چرا نشسته‌ای و اعـتـراض می کنی بـه مُردن ِ ماهی هایی که ریخته‌ای در کلماتت؟
چرا نشسته‌ای و در حال ِ آب‌تنی کردن ... 
اصلا چرا آب میریزی روی ماهی های مرده؟

حبیب موسوی بی بالانی




نوع مطلب : حبیب موسوی بی بالانی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


حس می کنم بدنم را از دست داده‌ام
از شبی که ابرهای نقره‌ای اعتراف کردند روزی سیاه بودند
انـگار بـرای تغـییر ِ رنگشان به سفید
به بدن‌های غمگین ِ مردانه احتیاج داشتند
و دهان‌هایشان برای بلعیدن ِ این همه بدن 
به شکل ِ خسته کنند‌ه‌ای از دست رفته بود
آن‌ها برای حرف زدن از خواب به جای دهان استفاده می کردند


ادامه مطلب


نوع مطلب : حبیب موسوی بی بالانی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شاعر همیشه تنهاست
حتا وقتی فندک و سیگارش در ماجرای روزش دخالت دارند
و چای نیم خورده‌ی بی‌حاصل
از میز رفته است
وقتی که اشک ریختن در خود 
دلیل ِ معرکه‌ی زندگی‌ی اوست
شاعر هنوز تنهاست


ادامه مطلب


نوع مطلب : حبیب موسوی بی بالانی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


با آن لباس‌ها که تو می‌پوشی
البته آفتاب وسوسه می‌شود دیرتر از پشت ِ کوه بیرون بیاید
و درخت‌ها به فکر می‌افتند از جنگل‌ها خارج شوند
و خانه‌های مخروبه در شهر را فتح کنند
شاید باید برای گنجشک‌ها لالایی‌های دیگری خواند
تا پرهاشان را روی لباس‌هایت که بر بند ِ رخت بی‌تابی می‌کنند نریزند
تو بتوانی فردا هم این لباس‌ها را بپوشی


ادامه مطلب


نوع مطلب : حبیب موسوی بی بالانی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 8 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
.
دیوار سایت

کوه با نخستین سنگ‌ها آغاز می‌شود
و انسان با نخستین درد.
در من زندانی ستمگری بود
که به آواز زنجیرش خو نمی کرد
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم.

مدیر سایت : صابر خطیری ::
لیست شاعران دوست طبق حروف الفبا
آخرین اشعار
آمار سایت
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :