کودکم را سقط می کردم
میان دردهای زنانگی ام
جیغ می کشیدو 
به بکارت تمام روزهایش می خندید
دلم جوش می زد
کنار زخمی که هنوز جوش نخورده بود
پیامبرم می گفت:
پرنده ای که از پرواز بترسد قورباغه می ماند
چون من
بالهایش را چیده بودندو
تمام روز بال بال پرواز را می زد
پیامبرم گفت:
بالدار که شوی پوست زنی را با خود می بری
کودکم را سقط می کردم
بالهایش باز می شدو 
من به قورباغه شدن فکر می کردم
من اما پوست نداشتم

پیامبرم:دِدال
الناز ملکیان




نوع مطلب : الناز ملکیان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


.
دیوار سایت

کوه با نخستین سنگ‌ها آغاز می‌شود
و انسان با نخستین درد.
در من زندانی ستمگری بود
که به آواز زنجیرش خو نمی کرد
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم.

مدیر سایت : صابر خطیری ::
لیست شاعران دوست طبق حروف الفبا
آخرین اشعار
آمار سایت
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :